به زودی در این مکان یک عدد "کام بک"۱ صورت می گیرد.
1. Come Back
True Fairy Tales & Imaginary Memories
به زودی در این مکان یک عدد "کام بک"۱ صورت می گیرد.
1. Come Back
اول اینکه از دیشب یخچال ما دیگه بوی لاشه سگ و چند جانور بو گندی دیگه رو نمیده و بوی وایتکس و مایع ظرف شویی میده و زیر جامیوه ایهاش دستمال نیست که اون آب کثافته رو جمع کنه چون لجن های تو اون سوراخ کوچیکه رو هم تمیز کردم!!! والا خودم هم واسم سواله چه جوری از وبایی چیزی نمردیم تا حالا!
دویم اینکه گویا بنده حتی زمان هایی که خودم از عالم و آدم شاکیم هی باز گل و بلبل و پراوانه و آسمون آبی و خورشید درخشان و بچه خرگوش های کوچیک جست و خیز کنان رو در نظر دارم!!! و این باعث میشه بعضیا فکر کنن من نوع خاصی از بشر خیلی آفتابی هستم!!! احتمالاً چون من میدونم ابری بودن شخص من برهان خلف وجود گل و بلبل و پراوانه و آسمون آبی و خورشید درخشان و بچه خرگوش های کوچیک نیست. حالا اون بعضیا خودشون از چه سیاره خاکستریی اومدن من نمیدونم!
خلاصه اینکه الآن تنها ناراحتی بزرگ زندگیم اینه که از یک حساسیت شدید پوستی به شن های دریای آبی و مهربان رنج میبیرم و احتمالا به زودی در اثر خارش زیاد پوستم رو میکنم و بعد به ماهیچه ها و استخون هام میرسم. و خوشحالم از اینکه ریخت نحس وینچزو رو بیش از یک هفته است که ندیدم و به این فکر میکنم که هفته پیش درست همین موقع چه قدر داشت به من خوش میگذشت...
مسواک، متفورمین، انتقال کپه لباس ها از روی تخت به روی صندلی، سیگار آخر، لالا.
آدم میتواند دامن به پایش باشد و جوراب نه (وقتی لازم نباشد چاپ دستی کنید مجبوز نیستید شلوار جین تخمی به پا کنید همش) آدم میتواند به این فکر کند که ظهر یک غذای عالی درست کند و هی از بالکن به پنجره ی خانه ی همسایه حتی نگاه نکند...
آدم میتواند فکر کند که بعداً لینونیوم اش را میخراشد (لینونیوم از مشتقات چاپ دستی است) و حتی شاید تاریخ هنر بخواند... بعداً... بعد بدون آرایش ماتیک قرمزی را به لب بکشد و بزند بیرون که بهار هنوز موهایش را شانه میکند و ادیت پیاف روشن باشد که صدایش با دورتر شدن و خارج شدن آدم از در کم تر و کم تر شود ولی یه هو قطع نشود...
وقتی که او سه لامور*میخواند...
*C'est l'Amour
هنوز خاطره ی آن روزهای تو گود تو بی ترو۱ یک جوری از زیر این همه گه و لجن و اشک یک هو تو چشمم میزند و من دلم برای هیجان دیوانه ی بوسه ربودن از کسی تنگ می شود.
دلم برای دوست داشتن کسی تنگ میشود. دوست داشتنی که ریسمانی کردمش و پیچیدم و پیچیدم و پیچیدم به پاهایم بلکم بند شوم روی زمین! افسوس یادم نبود که همچون قاصدک بی ریشه ایم من؛ سرگردان و آشفته و بی بند به پا.
ریسمان ها و وابستگی های شیرینش مال شما، مرا همین بی ریشگی و یکِگی و فراغت بال بس! از این جبر نه شما را گریزی است نه من را انتخابی... این زندگی است. سهم برخی طناب و برخی کوچ از این آغوش به دیگری ست.
دلم برای کسی ولی تنگ نمیشود حتی در نوستالژی ۱۰۰ درجه. من به بقای روح مردگان بی اعتقادم.
1 Too good to be true
تمام چیزهای دنیای اطراف، آنچه بیرون از ماست، زندگی قبطه برانگیز دیگران، مرغ همسایه و غیره ممکن است گاهی وقت ها به راه و بی نقص به نظر برسد. گویا همه چیز به خوبی پیش میرود. دنیا درون یک حباب نازک لاتکس قرار دارد و از پشت این حباب خیلی چیزها درخشان و زیبا مینمایند. همچون کاندومی که به همخوابگان پر شور رخصتِ عشق بازی ِ بی ترس از سفلیس و اچ.آی.وی و تعفن را می دهد. تجربه حقیقی زیستن همچون سوزنی این حباب نازک را با صدای پاپ کوچکی می تِرکاند. دنیا زیر دیگ عظیم واژگونی از موم است که روی صورت انسان هایش را با ماسک مومی عروسک های زیبا میپوشاند.
.
پیاتزا دِل پوپولو*؛ میدان مردم. رُم، شهر ابدی بی شک زیبا و زنده است. با توریست های بی نهایتی که عاجزند از بلع یکجای این همه زیبایی و شگفت زدگی شان از لای سینه ها و زیر مینی ژوپ ها و تق تق پاشنه ها و پشت رِی بَن هاشان نیز پیداست.
مرد زرینه پوش، با کلاه لبه دار و کت شلوار و سینماتوگراف قدیمی که همه به طرز جلف و پوسیده ای طلایی هستند، هر روز همان جا دسته ی سینماتوگراف را میچرخاند و آن موسیقی پر از خش خشی که از آن در می آید باید تو را به دوران "طلایی" آغاز سینما ببرد! باید نوستالژیک شوی! (که می داند آن روزها هم دنیا سر به دیگ موم داشته یا نه؟!)
مرد طلایی ساعت کارش تمام شده است. لباس را میکند، چهره اش هنوز طلایی است. چمدانی دارد؛ کرم و پنبه را بر میدارد...
آن طرف تر کسی با ساکسیفون فرانک سیناترا می زند؛ "مای وِی". فالش. روی پله ها چند تا موجود یک شکل هستند؛ مونث و مذکر، داغ و تازه از کارخانه ی "نوجوان امروز"! دخترکان با چتری های کج و اتو کشیده، پسرکان با سرهای تراشیده و لباس ورزشی؛ سفید وبراق!
مردِ اکنون-نه-خیلی زرین، پشت گوش ها و گردنش را که هنوز طلایی است با شیرپاک کن میشوید بی آنکه نیم نگاهی ارزانی توریست های کنجکاوی کند که خرج چمدان و کرم و اسپری های طلایی او را در می آورند.
کمی عقب تر روی پله ها دو کولی پیر مست گیتار می زنند و می خوانند؛ آوازهای پارتیزان ها، نغمه های جاودانه دهه های شصت و هفتاد.- عصیان گران ما این ها بودند؟! - ترانه هایشان ولی همه پر از فراموشی است. کلمات و نُت هایشان را الکل در پشت زمان های دور جا گذاشته است...
مرد طلایی که دیگر هیچ جایش طلایی نیست سینماتوگرافش را به چمدان میگذارد و آن سو تر توریست ها به نوای نا کوک کولی ها دم گرفته اند. دختر بچه ای کنار فواره ی شیر های سنگی همچون سوپر مدل ها ژست میگیرد و مادرش که ممکن است هر لحظه از فرط افتخار بترکد و پودر شود، از او عکس میگیرد.
بعد از ظهر بهاری رُم زیباست. مجسمه های اساطیری زیر آفتاب ملایم می درخشند و تراس باغ بالای میدان با آن درخت های همیشه سبز به ورودی بهشت میماند...
مرد زرینه پوش – که دیگر شکل کسی همچون همه ی ماست و هیچ چیز از "زَر" ندارد – چمدانش را بسته است؛ سیگاری روشن میکند و می رود. و در بین جمعت انبوه خیابان معروف "شاپینگ" گم میشود.
For what it's worth: it's never too late to be whoever you want to be. There's no time limit, stop whenever you want. You can change or stay the same, there are no rules to this thing. We can make the best or the worst of it. I hope you make the best of it. And I hope you see things that startle you. I hope you feel things you never felt before. I hope you meet people with a different point of view. I hope you live a life you're proud of. If you find that you're not, I hope you have the strength to start all over again
From The Curious Case of Benjamin Button
ضمن تبریکات سال نو اعلام میکنم که آن فیلم را خیلی دوست داشتیم ولی یک ساعت و نیم اولش زیادی بود خداییش. این تکه ش هم در عین حالی که خیلی احساساتی بود جون میده واسه تبریک سال نو. عیدتون مبارک و اینا.